تبليغاتX
قاصدک ها
قاصدک ها



مثنوی زیبا از سرکار خانم ساناز رئوف تقدیم به دوستان

 

مثنوی سپید

هرچه می خواهی بگو از من ولی آن نیستم

آن چنان که گفته ای غول بیابان نیستم

ناکجا آباد احساس است تنها جای من

واژه ای باید بیابی در خور معنای من

کافر" بوجهلی"  و زاهد چو" سلمان" نیستم

من مسلمان هم نباشم نامسلمان نیستم

مذهبم عشق است من در عاشقی آزاده ام

من نه اهل ذکر نه مدهوش جام باده ام

عشق من، خاک من است و خاک من جان من است

زندگی بی عشق ممکن نیست تا جان در تن است

مهره ی شطرنج بازی بزرگان نیستم

هرکجا باشم به جز فرزند" ایران " نیستم

از تبار "میرزاکوچک" نماد غیرتم

یادگار سربداری های  "دکتر حشمتم"

دست من جان داده صد بابای در خون خفته را

دست من پرورده صدها نوگل نشکفته را

در پی جاه و مقام و مال و مکنت نیستم

در پی شهرت اسیر رنج و محنت نیستم

خاک خود را در پی یک لقمه نان نفروختم

سوختم پروانه وار و عاشقی آموختم

بی نیاز از "نام" و " نان " را نام " گمنامی " بس است

من خس و خاشاک این خاکم اگر نامم خس است،

خار چشم دشمنان آب و خاک میهنم

مرد و مردانه به میدان می روم گرچه " زنم "

رقص چاقوی است و قصابان پی رقاصی اند

بره ی چالاکم و گرگان ز دستم عاصی اند

عمر من در گوشه ی زندان نخواهد شد هدر

می روم در گود میدان می کنم تقدیم : "سر"

من مرید " شیخ عطارم " سرم در دست من

این سرسبز و زبان سرخ ! ناز شست من...

 

ساناز رئوف(قاصدک)

 

یکشنبه سیزدهم شهریور 1390  توسط رها  |

 

یک غزل از حافظ شیراز تقدیم به دوستان

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش       بت سنگین دل سیمین بنا گوش

نگاری چابکی شنگی کله دار       ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش

ز تاب آتش سودای عشقش       بسان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر       گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم       نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببردست       بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای تست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

 

دوشنبه هفتم شهریور 1390  توسط رها  |

 

به مناسبت سي و چهارمين سال درگذشت دكتر شهيد علي شريعتي

 

وصیت‌نامه دکتر شریعتی:
باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم

 

دکتر علی شریعتی در وصیت نامه‌اش ‌تاکید کرده است: نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم. به مناسبت سی و دومین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بخش هایی از وصیت نامه وی بدین شرح منتشر می‌شود:

خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی
مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است. و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک
کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین. و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست. و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری،گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

 دین چو منی گزاف و آسان نبود

روشن تر از ایمان من ایمان نبود

 در دهر چو من یکی و آن هم کافر!

 پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود
.

 

یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390  توسط رها  |

 

شعر (بابا) از سركار خانم هليا صديقي

 

 

ببین بابا کنار قاب عکست ، دوباره رنگ دریا را گرفتم

 دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابا را گرفتم

سراغ خنده های مهربانی ، که بر روی لبت پروانه میشد

میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد

غبارخستگیها ر اکه هرشب ، دم در، از نگاهت می تکاندی

همیشه فکرمیکردم که دردل ، تمام بار دنیا را نشاندی

دوباره دیر میکردی و شبها ، کنار تخت خوابم می نشستی

منوتصویریک خواب دروغی ، تو با بوسه غمم را می شکستی

ترا می دیدم از لای دو چشمم ، که روی صورتت جای ترک بود

دوباره قصه تردید و باور ، دوباره سهم چشمانت نمک بود

تو بودی و خیال آسوده بودم ، که تو فکر من و آینده بودی

تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ، و بر این باورت پاینده بودی

ببین بابا که حالا از سر ما ، هزار و یک وجب این آب رفته

از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ، به پای راه تو در خواب رفته

ببین حالا شب و تنهایی و درد ، که چشمان مرا تسخیر کرده

سحر جامانده پشت این هیاهو ، بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟

شبی در کودکی خوابیدم وصبح ، تمام آرزو ها مرده بودند

تمام سهم من از کودکی را ، به روی دست بندت برده بودند

ترا بردند از این خانه وقتی ، که چشم مادرم رنگ شفق بود

من و یک سنگرازجنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود

من و فردای من قربان خاکت ، که ما قربانی این خانه بودیم

تو را بردند اما من که هستم ، که ما هم نسل یک افسانه بودیم

تو را بردند از این خانه اما ، تمام شهر بویت را گرفته

ببین بابا بهاران بی تو آمد ، که رنگ آبرویت را گرفته

تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ، تمام خانه ها آباد باشند

تمام بچه ها در فکر بازی ، و بابا ها همه آزاد باشند

 

 

یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390  توسط رها  |

 

شعر درد واره ها از قیصر امین پور

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

جمعه بیست و هفتم خرداد 1390  توسط رها  |

 

شعری از سرکار خانم ساناز رئوف

 

ای چشم، چشمه باش به پای درختها
جاری بشو ! ببار ! برای درختها
در پیچ وتاب دود ،انگار قلب من،
آتش گرفته است به جای درختها!
باور کنید تیره دلان چوب دار نیست،
این شاخ سبز ،دست رهای درختها!
این حمله های وحشی تیشه به ریشه چیست؟!
داس و تبر نبود سزای درختها!
نعش نهال مرده ،شهید جوان به خاک،
افتاده است و های های درختها...
گنجشک داغدیده ی بی آشیان برو!
با آسمان بگو ز دعای درختها...
از او بپرس: ظلم به مظلوم تا به کی؟
تا کی سکوت و صبر خدای درختها؟
گویی دگر به گوش خدا هم نمی رسد!
آه این صدای سبز صدای درختها...
آه این صدای سبز صدای درختها...

                        ساناز  رئوف

پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390  توسط رها  |

 

دکتر شریعتی

 

انسانها از نگاه دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم.

هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390  توسط رها  |

 

يك شعر از استاد سيامك بديعي

 

من از آهن                                                  

 

من از خاكم

             همان خاكي كه چندي پيش

                                          مهراب ِپدرها بود        (مهر +آب = جايگاه وضو در آيين مهري)

همان خاكي كه  آتشدان ِ ايزد

                                             از گِل ِآن بود

من از خاكم و چون تاكم

            كه بر او ريشه ميدارم

                     و از مهرش ،

                        ز تاك ِ سور ، 

                                   مي  ، گيرم      (سور= سرخي ،‌چهارشنبه سوري)

من از اين خاك

                 با هو آشنا گشتم

                          و با مهر  ِجهاني ريشه بر بستم

من از گِل سرنوشت خويش  پـروردم

من از خاكم

             تمام خانه هامان نيز، خاكي بود

و هم كوچه،  و هم ديوار،

                                 هم ياران

خدا هم  ، با زبان ِ خاك ،

                              با ما ، رازها مي گفت

هماره هر كسي  ميگفت ، من خاكم

         هماره سبزه ها ، در خاك مي خفتند

              و هر سيبي بروي خاك مي افتاد

                        پدرها سيب را با خاك مي خوردند

                                             و دستهاشان اگر آبي نبود

                                                                 با خاك مي شستند

 

پدرها آن زمان آسوده مي خفتند

                                          و يا

                                                    آسوده تر از خواب

                                                                      مي مردند

پدرها ، يادشان خوش باد

                            با خود خاك را بردند

      من از  آهن

                  نه از خاكم

                              پدرها خاك را بردند

 

دوشنبه نهم خرداد 1390  توسط رها  |

 

شعري از پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!




از : پابلو نرودا
ترجمه از : احمد شاملو

جمعه ششم خرداد 1390  توسط رها  |

 

سبز

 

چه در حیاط چه در کنج بیشه سبز شدیم
کنار پنجره در پشت شیشه سبز شدیم

زخشم باد تبردار رنگمان نپرید
به پایداری سروی همیشه سبز شدیم

اگر چه رابطه ها را شبی هرس کردند
دلی بر آب زدیم و ز ریشه سبز شدیم

ببین شهامت ما را که با سماجت خویش
بدون واهمه در زیر تیشه سبز شدیم

صدای رویش ما را بهار می خواند
همیشه سبز شدیم و همیشه سبز شدیم

از : محمد سلمانی

جمعه ششم خرداد 1390  توسط رها  |

 

ناصرخان حجازي

 

پرواز عقاب از شهر كلاغها

درگذشت ناصر حجازی آنقدر شوک برانگیز است که نوشتن در این باره سخت است. شخصیت حجازی آنقدر والاست که کلمات نمی تواند آن را وصف کند.

حجازی رفت و آسمانی شد. رفت و حالا عکسش شده قاب روی دیوار.

قاب عکسی برای تداعی «دستان» و «زبانی» که یک عمر درد تحمل کردند اما برای تعظیم، به کار نیفتادند. او رفت. ماند خاطره سری که خم نشد .

او ماند و گفت و تا روز آخر گفت . گفت غمم از درد بیماری نیست که عقاب را غم مرگ، ملالی نیست. مرگ، او را فرصتی ست برای پرواز. رفتن و رهایی از غم دیدن کلاغ‌های در حال پرواز.

او رفت و حالا قاب عکسش مانده در دست، یا آویزان روی دیوار.

روحش شاد

پنجشنبه پنجم خرداد 1390  توسط رها  |

 

شعري زيبا از سيد علي صالحي

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390  توسط رها  |

 

يك شعر از خودم

 

با سلام خدمت شما دوستان عزيز؛

 لطفاً نظر خودتون رو در مورد اين شعر جديد برام بفرستيد.

 

خورشيد بساطش را بربست ديروز

افتاد رداي سايه آسمان بر روز

شب تاريك و بي مهتاب ،شبي سنگين

تفاوت بود با شبهاي دگر شب تا روز

مجال پرستو و كبوتر نيست امشب

خفته اند انگار شايدكه  تا نوروز

نشسته  بر ويرانه هاي غم بيدار

اين نگهبانان شب ،جغدان، تا كه نايد روز

تاريكي اما ، سهم من از شب !!!

و مي بارد برف ، برف قير اندود ،شايد تا روز !

و من غرق اين افكار وهم آلود

كه باشد شام   يلداي ما را روز !!!

(( رها ))

 

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390  توسط رها  |

 

غيبت چند روزه

 

سلام به همه دوستان گرامي .

از همه تون به خاطر غيبت چند روزه پوزش مي طلبم . ايشاله به بزرگي خودتون خواهيد بخشيد.

به خاطر سفر چند روزه ام به شيراز و سعادتي كه نصيبم شد و از تخت جمشيد و آرامگاه كوروش ديدن كردم ، لازم دونستم براي اداي دين به اين مرد بزرگ گزيده اي از سخنان بي نظير ايشان  را در وبلاگ بذارم . اميدورام خوشتون بياد و تا اونجا كه مي تونيد در زندگي ازشون استفاده كنيد.

 

آرامگاه كوروش كبير

 

 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

* * * * * * * * ** * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

 

یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390  توسط رها  |

 

شعر بهاری تقدیم به دوستان بهاری

 

خوش آمد بهار

گل از شاخه تابید خورشید وار

چو آغوش نوروز پیروز بخت

گشوده رخ و بازوان درخت

گل افشانی ارغوان

نوید امید است در باغ جهان

که هرگز نماند به جای

زمستان اهریمنی

بهاران فرا می رسد پرسیدنی

سراسر همه مژده ی ایمنی

در این صبح فرخنده ی تابناک

که از زندگی دم زند جان خاک

بیا با دل و جان پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگ یاران برآر

خوش آمد بهار

فریدون مشیری

 

شنبه ششم فروردین 1390  توسط رها  |

 

شادباش بهاری

 

شادباش بر همه دوستان گرامی

سال ۱۳۹۰ بر همه شما مبارک  

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده  پاک

آسمان آبی ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه ی رنگين نمی پوشی به کام

باده ی رنگين نمی بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي که ميبايد تهي است

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی در بهار

 ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

جمعه بیست و هفتم اسفند 1389  توسط رها  |

 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

(( هو المحبوب ))

 

هنوز  مستم  ،مست آن نگاه تماشايي  ات

خرابم  ، خراب   چشمان   جادويي  ات

چه ها  ديده است اين دل ،ازآن دل

آن دل يخ بسته ي  زمستاني ات

قصه ها  داشتم با آن دلت  ، ولي

مجالم نبود روم در كوچه باغ ارغواني ات

 

نگاهم كن دلم پر ز غم و چشمم باراني است

شايدم نرم شود آن دل سودايي  ات

نرم مي شود آن دل ،آري خوب مي دانم

دل پاكت،آن دل  اهورايي  ات

باز مي خواني ام ،آن دل ،دلي شيدايي ات

باز مي آيم ، آري باز مي آيم شبي به ميهماني ات

 

شعر از  ((رها))

 

 

سه شنبه سوم اسفند 1389  توسط رها  |

 

تنها تو می مانی از قیصر ملک ادب

 

 

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

دوشنبه دوم اسفند 1389  توسط رها  |

 

 شعری ازحمید مصدق:

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

   باغبان از پی من تند دوید
  
غضب آلوده به من کرد نگاه
  
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
   
و تو رفتی و هنوز
  
سالهاست که در گوش من آرام آرام
  
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
  
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم 
  
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

پاسخ شعر توسط فروغ فرخزاد:


   من به تو خندیدم
   چون که می دانستم
 
   تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

   پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
   پدر پیر من است
   من به تو خندیدم
   تا که با خنده  پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
   بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
   سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
   دل من گفت برو
 
   چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

   و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
   حیرت بغض تو تکرار کنان
   می دهد آزارم
  
و من انديشه کنان غرق در این پندارم
   که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت.......

 

جمعه بیست و نهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

 

 

بیچاره چاقوی آشپزخانه ی ما

در تمام عمرش

فقط پیاز وسیب زمینی پوست کنده

ومهیج ترین صحنه ی زندگی اش

 بریدن چند تکه کالباس است

 گوشه ی آشپرخانه

در آرزوی بوسیدن گلوی گاوی نر

قوچی وحشی  

یا دست کم

مرغ پا کوتاه زهوار دررفته ای

می پوسد

پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389  توسط رها  |

 

چکامه ای زیبا از پرواز همای

 

تقدیم به تمام...

 

اي به دور از مهرباني

تا کی درد مردم را ندانی

تا کی می توانی اسب خشمت را برانی

تا کی می توانی ، تا کی می توانی

تا کی می توانی تیر خشمت در دل مردم نشانی

 

عمری من شنیدم پندت اما بشنو پندی از جوانی

در عالم ز بدنامان نمی ماند نشانی

مردم نام کوروش را به نیکی می برند

هرگز این چنین در خاطر مردم نمانی

 

هزاران کاوه در این خاک پاک است

فریدون ها در اینجا سینه چاک است

بترس از آخر شه نامه شاها

که ظالم عاقبت پشتش به خاک است

 

کاری کن که وجدانت نمیرد

آه مادران خسته دامانت نگیرد

چرخ روزگار آخر به خاکت می کشاند

آری آنچنان هرگز نمانست و چنین هرگز نماند ...

پرواز همای

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389  توسط رها  |

 

شعري از پرواز هماي

 

«  این چه جهانیست  »

 

 

ایــن چه جهانیست؟ ایــن چه بهشتیست؟

 

          این چه جهــانیست که نوشیـــدن مـی نارواست؟         

 این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟

آی رفیق این ره انصـاف نیست          آی رفیق این ره انصـاف نیست

این جفــــــــــــــــــاست

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

بر همه گویند که هوشیار باش

بر در فـــردوس نشینــــد کسی          تا کـه به درگــاه قیـــامت رسی

از تـو بپرسنــد که در راه عشق          پیـــرو زرتشت بدی یـا مسیـح؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

 

راست بگو، راست بگو، راست          آنجا نیز، باز همین ماجراست؟

راست بگو، راست بگو، راست          فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟

 

این همه تکــرار مکن ای همای          کفر مگو، شکوه مکن بر خدای

پـای از این در که نهادی بـــرون          در غل و زنجیــر برنـدت بهشت

بهشت همــان ناکجـــــــــاست          بهشت همـان ناکجـــــــــاست

 

وای به حالت همای وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

 

نه... نه.... نه... نه...

توبه کنم باز، حق با شماست

 

 

شعر  از همای »

جمعه بیست و دوم بهمن 1389  توسط رها  |

 

پُرسه سیامک

 

با سپاس از استاد بدیعی که این نکته را یادآور شدند برا آگاهی بیشتر یاران همراه این وبلاگ:

واژه پُرسه (پورسه) دارای چم و معنای سوگ میباشد که پیشتر ها در بسیاری از جایهای ایران بکار برده میشد هم اکنون نیز در بسیاری از شهرها کهن به مراسم ختم کسی پُرس یا پُروسه میگویند و همچنین زرتشتیان نیز کماکان این واژه را بکار میبرند . 

پُرسه = ختم = آگاهی دادن از مرگ کسی

درود بر یاران همیشگی چکامه ای از استاد سیامک بدیعی:

 

ديگرش هرگز نميبخشم تورا

               ني كه پنداري تو از دل رفته اي

                       خوار گشتي يا ز چشم افتاده اي

مهر تو هر دم به افزوني به دم

           مي گدازد سينه را ،‌ آتش به من

                     مهر تو آني فراموشم نشد

                          مهر تو يك دم ز يادم كم نشد

                                   مهر تو در جام من  مي  ميشود

                                              مستي ام هر دم پياپي ميشود

                                                      مهر تو داغي به دل انداخته

                                                           مهر تو ، دريا ز اشكم ساخته  

مهر تو زين پس به رويا ميرود

        زين سپس افسانه ميسازم ترا

               ديدنت را من نميخواهم دگر

                        چون كه در هر ديده ام يك جاي پا

                                رد پاي درد ، نقش مردمك

ديدنت را ديگرم رويا ندان

       چون كه در هر ديده ام روياي توست

                           بوسه اي ديگر نميگيرم ز تو

                                      چون كه در رويا تو را بوسيده ام

ديگرم آغوش تو ، چون

             آرزوي مردن است

                         تا  كه در روياي آغوشت

                                                  همي  جان  ميدهم  

مرده ام اكنون از اين درد درون

                        خسته ام اكنون

                            دورويي بس فزون

                                  چون كه پهلويي دو پهلو

                                                      تيغ بر پهلو زدست

مرده ام بر جان و

                تن گرداب غم

                            مرده ام تا او نبيند ديگرم

مژده ام گفتم "سيامك مرده است "

                            مرده ام اما بزادم ديگري

مهر من اكنون همي روياي من

               يار من بت گشته و

                             من بت پرست

                                       او همي يكتاي من

                                                   او ، هر چه هست

روز وشب ، من با بتم

                       من مست مست

                                 ديگرم ياري نخواهم زين سپس

                                                              ديگري يا او نجويم ،

                                                                                         يار  بس

سه شنبه نوزدهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

مرغ دريا از فريدون مشيري

مرغ دريا بادبان هاي بلندش را

در مسير باد مي افراشت !

سينه مي سائيد بر موج هوا،

آنگونه خوش، زيبا

كه گفتي آسمان را آب

 مي پنداشت !

پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

شعري زيبا از مرحوم قيصرامين پور

با سپاس فراوان از سركار خانم ساناز رئوف

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ،دور اجاقی ساده بود
شب که می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود...

پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

چكامه اي ديگر از پرواز هماي

من از جهانی دگرم

ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، رهایم کن

نمی خواهم در این عالم بمانم

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن

نمی خواهم در این عالم بمانم

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند

تو را با حیله و نیربگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

تو را اینجا به گرد سنگ می جویند

تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما

نمی دانم کیم من

آدمم روحم خدایم یا که شیطانم

تا با خود آشنایم کن

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم

خدا اینجاست

خدا در قلب انسان هاست

به خود آی

تا که دریابی

خدا در خویشتن پیداست

همای از دست این عالم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم

همایم کن

نمی خواهم در این عالم بمانم

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن

من از جهانی دگرم.

سه شنبه دوازدهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

تقديم به دوست گرامي آقاي رستمي ثالث

 

در میــــان دهـمــــــان

کـودکـی بــودم و دنبــال خـدا

در بیــابـان در دشـت

در دل جـنـگل سبـــز

همــه جــــا می گـشتم

کلبــه ای در گــذرم بود پــر از نـور

که خــورشیــد دگـرگـونـه بــر آن می تــابیــد

پیـرمـردی را دیـدم که پس از نـوشیـدن یک جـرعـه شـراب

به خــــدا گـفـت : سپـــاس

آری احسـاس مـن ایـن بـــود

خــــدا آنجــا بــــود

مــن خــــدا را دیــدم

مــن شنیـــدم که خــــدا گـفـت :

بــــنـوش ، گــــــــوارای وجـــــــود  ...

 

از چكامه هاي پرواز هماي

 

سه شنبه دوازدهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

چكامه هايي از هماي

 

ای کاش که دست ما سبب ساز شود  

   از سینه ما محبت ابراز شود

دستی که گره گشای مردم باشد       

      بهتر ز لبی که با دعا باز شود

             *****  

آنروز که ما حسرت نان می خوردیم 

      سر در برهم به زیر پر می بردیم

تا سیر شدیم جدا زهم گردیدیم   

             ای کاش که از گرسنگی می مردیم

 

دوشنبه یازدهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

شعري از كيوان هاشمي تقديم به دوستان

 

 

 

 

نکـند موسـم سـفر باشد ساربان خفته، بی خبر باشد

بـوی بـاران تـازه می آید نکند بوی چـشـم تـر باشد

سخنی از وفا شنیده نشد نکند گـوش خـلق کـر باشد

نکند عشق در برابر عقل دسـت ، از پـا دراز تر باشد

نکند در قلمـرو احـساس کاسـه از آش داغ تـر باشد

نکند پرده چون فـرو افـتد داسـتان ، داسـتان زر باشد

زیراین نیم کاسه های قشنگ نکـند کاسـه ی دگـر باشد

دخـتر گلـفـروش مـا نکـند یـار لات سـر گـذر باشد

نکند قـصه ی گل و بلبل هـمه پـایینـتر از کمر باشد

نكند آنكه درسِ دین می داد از خدا ، پاك بی خبر باشد

این زمین روی شاخِ گاوی بود نكند روی گـوشِ خـر باشد

همچو دروازه بود یك گوشش نكـند دیـگریـش ، در باشـد

نكند خطبه های قطره ی آب در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد

نكـند گـفـته هـای آیـیـــنه از دهـانــش بـزرگـتر باشـد

ایستادن چو سرو در این باغ نكـند پاسـخـش تـبر باشـد

نكـند نان به نرخِ روز شـود چامه كبریتِ بی خطر باشد

نورِ « كیوان » در آسمانِ شب

نكـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد

دوشنبه یازدهم بهمن 1389  توسط رها  |

 

شعري زيبا تقديم دوستان از سركار خانم ساناز رئوف

از ماست که بر ماست

 

ما باز را به قیمت کرکس نمی دهیم

این خاک را به هرکس و ناکس نمی دهیم

تاوان اشتباه گنهکار بلخ را

با خون مرد شوشتری پس نمی دهیم

از نهروان حساب خوارج زما جداست

ما دل به هیچ خشکه مقدس نمی دهیم

دیوان لباس ملک سلیمان ربوده اند

ما ملک خود به دیو ملبس نمی دهیم

با بوریا و خرقه ی پشمینه دلخوشیم

ما دل به فرش و جامه ی اطلس نمی دهیم

هر فتنه ای که آمده نسبت به بازی

((این سقف فتنه خیز مقرنس)) نمی دهیم

از ماست اینکه آمده بر ما وگرنه ما

گل را به رسم هدیه به هر خس نمی دهیم

 

ساناز رئوف

شنبه نهم بهمن 1389  توسط رها  |

 


با سلام
به وبلاگ «قاصدك ها» خوش آمديد
رها هستم البته در فضاي مجازي !!
نظرهاتون رو درباره وبلاگ برديده منت قبول مي كنيم


raha19@yahoo.com

 

 

 

 

 

زندگی زیباست( رضا)

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود