دوبیتی طنز از خودم
دو بیتی که برای تهران سلام ارسالش کردم. مصرع اول از آقای رفیع هست که ببینده ها باید کاملش کنند.

عینک خوش بینی ات را می خرم

هم به اینجا هم به آنجا می برم

آنقدر خوشحال گشتم از این خَرش!!!!( خریدن)

گه به پایین گه به بالا می پرم

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲  |
 تقدیم به دوستان عزیز

« هوالمحبوب »

گهی ماندن،

                گهی رفتن،

                                نامت می گذارد

گهی بودن،

                گهی مردن،

                                   نامت می گذارد

تو با ماندن ،

                 تو با رفتن ،

                               تو  با بودن ،

                                                تو با مردن . . . 

                                   (رها)

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲  |
 از خودم

 تقدیم به دکتر ظریف و خندهای شیرینش

فدای خنده هایت !با سیاست

 5 و 1 جملگی گردن فدایت

زبان انگلیش تک می پرانی

که کاترین  هم شده پا در رکابت

     ( رها)


|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲  |
 دوبیتی تقریبا طنز از خودم


چو زلفت را میان دست کردم

به زلفت هرچه بود و هست کردم

نهادم سر به روی شانه هایت

چنان گشتم که گویی مست کردم

                                             ( رها)
یکی از دوستان در جواب شعر اینجانب  دوبیتی زیر  را سرودند با تشکر از رضای عزیز :

چو زلف م را میان دست کردی ...
به یکـــباره دلــــم را سرد کردی ...
گذاشتی سر به روی دوشم اما ...
ندانستی که خود را مست کردی ...


|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲  |
 دو بیتی از خودم تقدیم به همه دوستان عزیزم

امشب دلم حال و هوای مبهمی دارد

شاد است دلم که غمش مرحمی دارد

چو میگریند چشمانم بخنداند لبانم را

خوش بحال دلم که خوش محرمی دارد

                                                       (رها)

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲  |
 یک دو بیتی تقدیم به دوستان


لبت را می کنم من پر زبوسه

بوسه بوسه بوسه بوسه

کشانم دَر ز دریای لبت بانو

شدم غرق ، غرق بوسه غرق بوسه

                                                                                                   «رها »


|+| نوشته شده توسط رها در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲  |
 رستاک :یک شعر از خودم

« هوالمحبوب »

 تو آن ماهی که من در خواب دیدم

تو آن رستاک که من از تاک چیدم

تو آن چشمه که سرشار از شرابی

و من تشنه به پای تو رسیدم

تو آن یاقوت نهفته در دل یم

و من سماک ؛ از آبت کشیدم

تو آن خوری نشسته بر سر عرش

و من پروانه ای سویت پریدم

تو آن کوهی نهاده سر به افلاک

ومن تا قله ات با دل خزیدم

«رها»


|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲  |
 تقدیم به آنکه خودش خوب می داند ...

«هوالمحبوب »


خداحـافظ ،خداحـافظ همـــــراه نیمه راهم

شکسته امشب، قلب بی قرار چشم به راهم

به نسیـــم تو همه شهــر دلـم ریخت بهم

شاید نامه تقدیر این بود،که بستند به ماهم


********


مستی عشـق در هجر خوش است به روانم

من تا  ابد مست زین عشق، تا جان به جانم

قبل از رفتن ای خوب! کاش می شدبگوئی

میلت به مــن بود ، که دل آرام بمــــانم

«رها »

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲  |
 شعری دیگر از سرکار خانم ساناز رئوف

 

پرنده ای که ره آشیانه  می گیرد،

دلش به خاطر جفتش بهانه می گیرد،


 همین که می جهد از چله ی کمان ، تیری...

درست زیر گلویش ، کمانه می گیرد


بریده باد! دو دستی که از سر نفرت

به سنگ کینه ، سری را نشانه می گیرد


شکسته بادا ! قلبی که بی خبر از عشق

برای دام کسی  آب و دانه می گیرد


کجاست مرد خدایی میان کوچه ی شب ؟

که بار دوش ضعیفان به شانه می گیرد


شب رفاقت دزد است و پاسبان برخیز!

که خواب، زندگی ات را شبانه می گیرد


بمیر و تن به اسارت مده پرنده ی من!

مگو، مگو که قفس جای خانه می گیرد


نسیم آه تو چون می وزد به خاکستر

لهیب آتش پنهان ، زبانه می گیرد


اگر زمین و زمان ، دشمنی کند این " آه "

تقاص خون تو را ، از " زمانه " می گیرد


                                               ساناز رئوف ( قاصدک ) 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱  |
 شعری زیبا از مهدی اخوان ثالث

نغمه ي همدرد

آينه ي خورشيد از آن اوج بلند
شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست
تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو
خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه اي شيرين است
من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن
اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق
وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من
مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب
مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن
زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن
اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن
در هياهوي شب غمزده با اختركان
سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست
برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن
خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست
چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد
با تو اي خواب، نبرد من و دل زينت سبب است
مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد
نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم
آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰  |
 شعری زیبا از زنده یاد حسین پناهی
 

و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استکان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبي باراني

آن ها را

با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش کنيم

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰  |
 سروده ای از : مرتضی کیوان هاشمی

کوک کن ساعت خویش! . . .

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

. . . و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ ، كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیربرمیخیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحر گاه كسی

بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر ، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

و در این شهر سحرخیزی نیست ...

و سحر نزدیك است ...

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰  |
 بازگشت پس از ماهها دوری !!!
سلام به همه دوستان عزیز و گرامی که زحمت کشیدیدو سر زدید و من تو این مدت نبودم بهتون پیام بدم . شرمنده که به خاطر مشغله فراوان نتونستم وبلاگم رو به روز کنم.

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰  |
 مثنوی زیبا از سرکار خانم ساناز رئوف تقدیم به دوستان
 

مثنوی سپید

هرچه می خواهی بگو از من ولی آن نیستم

آن چنان که گفته ای غول بیابان نیستم

ناکجا آباد احساس است تنها جای من

واژه ای باید بیابی در خور معنای من

کافر" بوجهلی"  و زاهد چو" سلمان" نیستم

من مسلمان هم نباشم نامسلمان نیستم

مذهبم عشق است من در عاشقی آزاده ام

من نه اهل ذکر نه مدهوش جام باده ام

عشق من، خاک من است و خاک من جان من است

زندگی بی عشق ممکن نیست تا جان در تن است

مهره ی شطرنج بازی بزرگان نیستم

هرکجا باشم به جز فرزند" ایران " نیستم

از تبار "میرزاکوچک" نماد غیرتم

یادگار سربداری های  "دکتر حشمتم"

دست من جان داده صد بابای در خون خفته را

دست من پرورده صدها نوگل نشکفته را

در پی جاه و مقام و مال و مکنت نیستم

در پی شهرت اسیر رنج و محنت نیستم

خاک خود را در پی یک لقمه نان نفروختم

سوختم پروانه وار و عاشقی آموختم

بی نیاز از "نام" و " نان " را نام " گمنامی " بس است

من خس و خاشاک این خاکم اگر نامم خس است،

خار چشم دشمنان آب و خاک میهنم

مرد و مردانه به میدان می روم گرچه " زنم "

رقص چاقوی است و قصابان پی رقاصی اند

بره ی چالاکم و گرگان ز دستم عاصی اند

عمر من در گوشه ی زندان نخواهد شد هدر

می روم در گود میدان می کنم تقدیم : "سر"

من مرید " شیخ عطارم " سرم در دست من

این سرسبز و زبان سرخ ! ناز شست من...

 

ساناز رئوف(قاصدک)

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰  |
 یک غزل از حافظ شیراز تقدیم به دوستان

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش       بت سنگین دل سیمین بنا گوش

نگاری چابکی شنگی کله دار       ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش

ز تاب آتش سودای عشقش       بسان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر       گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم       نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببردست       بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای تست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰  |
 به مناسبت سي و چهارمين سال درگذشت دكتر شهيد علي شريعتي
 

وصیت‌نامه دکتر شریعتی:
باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم

 

دکتر علی شریعتی در وصیت نامه‌اش ‌تاکید کرده است: نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم. به مناسبت سی و دومین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بخش هایی از وصیت نامه وی بدین شرح منتشر می‌شود:

خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی
مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است. و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک
کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین. و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست. و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری،گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

 دین چو منی گزاف و آسان نبود

روشن تر از ایمان من ایمان نبود

 در دهر چو من یکی و آن هم کافر!

 پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود
.

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰  |
 شعر (بابا) از سركار خانم هليا صديقي
 

 

ببین بابا کنار قاب عکست ، دوباره رنگ دریا را گرفتم

 دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابا را گرفتم

سراغ خنده های مهربانی ، که بر روی لبت پروانه میشد

میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد

غبارخستگیها ر اکه هرشب ، دم در، از نگاهت می تکاندی

همیشه فکرمیکردم که دردل ، تمام بار دنیا را نشاندی

دوباره دیر میکردی و شبها ، کنار تخت خوابم می نشستی

منوتصویریک خواب دروغی ، تو با بوسه غمم را می شکستی

ترا می دیدم از لای دو چشمم ، که روی صورتت جای ترک بود

دوباره قصه تردید و باور ، دوباره سهم چشمانت نمک بود

تو بودی و خیال آسوده بودم ، که تو فکر من و آینده بودی

تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ، و بر این باورت پاینده بودی

ببین بابا که حالا از سر ما ، هزار و یک وجب این آب رفته

از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ، به پای راه تو در خواب رفته

ببین حالا شب و تنهایی و درد ، که چشمان مرا تسخیر کرده

سحر جامانده پشت این هیاهو ، بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟

شبی در کودکی خوابیدم وصبح ، تمام آرزو ها مرده بودند

تمام سهم من از کودکی را ، به روی دست بندت برده بودند

ترا بردند از این خانه وقتی ، که چشم مادرم رنگ شفق بود

من و یک سنگرازجنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود

من و فردای من قربان خاکت ، که ما قربانی این خانه بودیم

تو را بردند اما من که هستم ، که ما هم نسل یک افسانه بودیم

تو را بردند از این خانه اما ، تمام شهر بویت را گرفته

ببین بابا بهاران بی تو آمد ، که رنگ آبرویت را گرفته

تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ، تمام خانه ها آباد باشند

تمام بچه ها در فکر بازی ، و بابا ها همه آزاد باشند

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰  |
 شعر درد واره ها از قیصر امین پور
 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰  |
 شعری از سرکار خانم ساناز رئوف
 

ای چشم، چشمه باش به پای درختها
جاری بشو ! ببار ! برای درختها
در پیچ وتاب دود ،انگار قلب من،
آتش گرفته است به جای درختها!
باور کنید تیره دلان چوب دار نیست،
این شاخ سبز ،دست رهای درختها!
این حمله های وحشی تیشه به ریشه چیست؟!
داس و تبر نبود سزای درختها!
نعش نهال مرده ،شهید جوان به خاک،
افتاده است و های های درختها...
گنجشک داغدیده ی بی آشیان برو!
با آسمان بگو ز دعای درختها...
از او بپرس: ظلم به مظلوم تا به کی؟
تا کی سکوت و صبر خدای درختها؟
گویی دگر به گوش خدا هم نمی رسد!
آه این صدای سبز صدای درختها...
آه این صدای سبز صدای درختها...

                        ساناز  رئوف

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰  |
 دکتر شریعتی

 

انسانها از نگاه دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم.

هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰  |
 يك شعر از استاد سيامك بديعي

 

من از آهن                                                  

 

من از خاكم

             همان خاكي كه چندي پيش

                                          مهراب ِپدرها بود        (مهر +آب = جايگاه وضو در آيين مهري)

همان خاكي كه  آتشدان ِ ايزد

                                             از گِل ِآن بود

من از خاكم و چون تاكم

            كه بر او ريشه ميدارم

                     و از مهرش ،

                        ز تاك ِ سور ، 

                                   مي  ، گيرم      (سور= سرخي ،‌چهارشنبه سوري)

من از اين خاك

                 با هو آشنا گشتم

                          و با مهر  ِجهاني ريشه بر بستم

من از گِل سرنوشت خويش  پـروردم

من از خاكم

             تمام خانه هامان نيز، خاكي بود

و هم كوچه،  و هم ديوار،

                                 هم ياران

خدا هم  ، با زبان ِ خاك ،

                              با ما ، رازها مي گفت

هماره هر كسي  ميگفت ، من خاكم

         هماره سبزه ها ، در خاك مي خفتند

              و هر سيبي بروي خاك مي افتاد

                        پدرها سيب را با خاك مي خوردند

                                             و دستهاشان اگر آبي نبود

                                                                 با خاك مي شستند

 

پدرها آن زمان آسوده مي خفتند

                                          و يا

                                                    آسوده تر از خواب

                                                                      مي مردند

پدرها ، يادشان خوش باد

                            با خود خاك را بردند

      من از  آهن

                  نه از خاكم

                              پدرها خاك را بردند

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰  |
 شعري از پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!




از : پابلو نرودا
ترجمه از : احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰  |
 سبز

 

چه در حیاط چه در کنج بیشه سبز شدیم
کنار پنجره در پشت شیشه سبز شدیم

زخشم باد تبردار رنگمان نپرید
به پایداری سروی همیشه سبز شدیم

اگر چه رابطه ها را شبی هرس کردند
دلی بر آب زدیم و ز ریشه سبز شدیم

ببین شهامت ما را که با سماجت خویش
بدون واهمه در زیر تیشه سبز شدیم

صدای رویش ما را بهار می خواند
همیشه سبز شدیم و همیشه سبز شدیم

از : محمد سلمانی

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰  |
 ناصرخان حجازي
 

پرواز عقاب از شهر كلاغها

درگذشت ناصر حجازی آنقدر شوک برانگیز است که نوشتن در این باره سخت است. شخصیت حجازی آنقدر والاست که کلمات نمی تواند آن را وصف کند.

حجازی رفت و آسمانی شد. رفت و حالا عکسش شده قاب روی دیوار.

قاب عکسی برای تداعی «دستان» و «زبانی» که یک عمر درد تحمل کردند اما برای تعظیم، به کار نیفتادند. او رفت. ماند خاطره سری که خم نشد .

او ماند و گفت و تا روز آخر گفت . گفت غمم از درد بیماری نیست که عقاب را غم مرگ، ملالی نیست. مرگ، او را فرصتی ست برای پرواز. رفتن و رهایی از غم دیدن کلاغ‌های در حال پرواز.

او رفت و حالا قاب عکسش مانده در دست، یا آویزان روی دیوار.

روحش شاد

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰  |
 شعري زيبا از سيد علي صالحي
 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰  |
 يك شعر از خودم
 

با سلام خدمت شما دوستان عزيز؛

 لطفاً نظر خودتون رو در مورد اين شعر جديد برام بفرستيد.

 

خورشيد بساطش را بربست ديروز

افتاد رداي سايه آسمان بر روز

شب تاريك و بي مهتاب ،شبي سنگين

تفاوت بود با شبهاي دگر شب تا روز

مجال پرستو و كبوتر نيست امشب

خفته اند انگار شايدكه  تا نوروز

نشسته  بر ويرانه هاي غم بيدار

اين نگهبانان شب ،جغدان، تا كه نايد روز

تاريكي اما ، سهم من از شب !!!

و مي بارد برف ، برف قير اندود ،شايد تا روز !

و من غرق اين افكار وهم آلود

كه باشد شام   يلداي ما را روز !!!

(( رها ))

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰  |
 غيبت چند روزه
 

سلام به همه دوستان گرامي .

از همه تون به خاطر غيبت چند روزه پوزش مي طلبم . ايشاله به بزرگي خودتون خواهيد بخشيد.

به خاطر سفر چند روزه ام به شيراز و سعادتي كه نصيبم شد و از تخت جمشيد و آرامگاه كوروش ديدن كردم ، لازم دونستم براي اداي دين به اين مرد بزرگ گزيده اي از سخنان بي نظير ايشان  را در وبلاگ بذارم . اميدورام خوشتون بياد و تا اونجا كه مي تونيد در زندگي ازشون استفاده كنيد.

 

آرامگاه كوروش كبير

 

 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

* * * * * * * * ** * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰  |
 شعر بهاری تقدیم به دوستان بهاری

 

خوش آمد بهار

گل از شاخه تابید خورشید وار

چو آغوش نوروز پیروز بخت

گشوده رخ و بازوان درخت

گل افشانی ارغوان

نوید امید است در باغ جهان

که هرگز نماند به جای

زمستان اهریمنی

بهاران فرا می رسد پرسیدنی

سراسر همه مژده ی ایمنی

در این صبح فرخنده ی تابناک

که از زندگی دم زند جان خاک

بیا با دل و جان پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگ یاران برآر

خوش آمد بهار

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه ششم فروردین ۱۳۹۰  |
 شادباش بهاری
 

شادباش بر همه دوستان گرامی

سال ۱۳۹۰ بر همه شما مبارک  

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده  پاک

آسمان آبی ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه ی رنگين نمی پوشی به کام

باده ی رنگين نمی بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي که ميبايد تهي است

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی در بهار

 ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹  |
 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

(( هو المحبوب ))

 

هنوز  مستم  ،مست آن نگاه تماشايي  ات

خرابم  ، خراب   چشمان   جادويي  ات

چه ها  ديده است اين دل ،ازآن دل

آن دل يخ بسته ي  زمستاني ات

قصه ها  داشتم با آن دلت  ، ولي

مجالم نبود روم در كوچه باغ ارغواني ات

 

نگاهم كن دلم پر ز غم و چشمم باراني است

شايدم نرم شود آن دل سودايي  ات

نرم مي شود آن دل ،آري خوب مي دانم

دل پاكت،آن دل  اهورايي  ات

باز مي خواني ام ،آن دل ،دلي شيدايي ات

باز مي آيم ، آري باز مي آيم شبي به ميهماني ات

 

شعر از  ((رها))

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا